امروز يک روز پرکار و خسته کننده ديگر را پشت سرگذاشتم. هيچ فرصتي براي فکر کردن به چيزي غير از کار نيافتم. اما بعد از نهار خاطره تلخي از ذهنم گذشت. حدود يک ساعت قبل از شروع مجدد کار، يک ملودي سمفونيک باشکوه اما غمانگيز در ذهنم شکل گرفت. بلند شدم و چند خط از آن را نوشتم تا يادم نرود. بي اختيار به ياد اين متن ادبي که سالها پيش خوانده بودم افتادم و دلم گرفت:
مردي در درياست!
چه اهميت دارد! کشتي باز نمي ايستد. باد ميوزد، آن کشتي تيره، راهي دارد که ناگزير از پيمودن است. ميگذرد.
مرد ناپديد ميگردد، سپس آشکار ميشود، فرو ميرود و باز بر سطح آب بالا ميآيد، کمک ميطلبد، بازوهايش را به اطراف باز ميکند، کسي صدايش را نميشنود. کشتي لرزان از طوفان، به راه خود ميرود. ملوانان، و مسافران، مردي را که در حال غرق شدن است حتي نميبينند. سر بينوايش در عظمت امواج جز يک نقطه نيست.
فريادهاي ياس آميزي در اعماق امواج ميافکند. چه شبحي است اين بادبان که دور ميشود! نگاهش ميکند. هذيان زده نگاهش ميکند. کشتي دور ميشود. بي رنگ ميشود. کوچکتر ميگردد. او نيز هماکنون آنجا بود. از کارگران کشتي بود. با ديگران روي عرشه ميرفت و ميآمد. سهمش را از تنفس و از آفتاب داشت. يک موجود زنده بود. اکنون مگر چه واقع شده است؟ لغزيده است، افتاده است، تمام شده است.
در سينه آب غول پيکر گرفتار است. زير پا چيزي جز فرار و انهدام ندارد. امواج دريده و هراش هراش از وزش باد، به زشتي احاطهاش کردهاند. پيچشهاي گردابي به درونش ميکشند. همه پارههاي آب پيرامون سرش متلاطمند. جماعتي بيسروپا از امواج به رويش تف ميکنند. حفرههايي درهم و برهم نيمي از هيکلش را ميبلعند. هردفعه که فرو ميرود، از خلال آب پرتگاههايي مالامال از تاريکي ميبيند.هراسانگيز گياهاني ناشناس ميگيرندش. به پايش گره ميخورند و سوي خود ميکشانندش. احساس ميکند که خود به غرقاب مبدل ميشود، جزئي از کف ميشود. امواج سوي يکديگر پرتش ميکنند. تلخي مينوشد. اقيانوس براي غرقکردنش حرص ميزند. عظمت بيمنتها با جانکندنش بازي ميکند...
بينوايان – ويکتور هوگو – ترجمه حسينقلي مستعان
اولین امتياز دهنده به این مطلب باشید
- Currently 0/5 Stars.
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5